و من از پنجره بيداري
کوچه ياد تو را مي نگرم
مي پويم
و چنان آرامم
که کسي فکر نکرد
زير خاکستر آرامش من
چه هياهويي هست ...
عاشقي هم دردي است !!!
و من از لحظه ديدار تو ميدانستم
که به اين درد
شبي
خواهم مرد ...

دلتنگم و بارونی
غمگینم و زندونی
آزرده دلم بانو
بانو تو که می دونی
ای گمشده تقدیر از دلهره سرشارم
این فصل شکفتن نیست
وقتی تو را کم دارم
از غربت بین ما انگار نمی ترسی
دلواپسم از دوری
می دانی و می پرسی
من کوه ترین بودم تقدیر تو آبم کرد
اندوه منو بشناس بانو به خودت برگرد
تکرار یک کابوس هر لحظه و هر روزم
با وحشت تنهایی می سازم و می سوزم
از همهمه می ترسم
می ترسم از این مردم
می ترسم از این کابوس از این من سر در گم
شاید که تو حق داری من کوچه بن بستم
بی پرده بگم بانو از دست خودم خستم
می ترسم از این غربت از این غم شاعر کش
دل تنگ تو می مونم
بانو به سلامت خوش...
هر قدر خود را از چشم افتاب بپوشانی
هر قدر پنجره ها را ببندی
هر قدر پشت دیوار پنهانشوی
هر قدر چشمهایت را ببندی
بالاخره یکی پیدایت میکند
هر قدر اسم ادم ها را
از دفتر تلفنت خط بزنی
هر قدر سیم تلفن را بکشی
هر قدر عکس های قدیمی را پاره کنی
بالاخره یکی پیدایت میکند
پشت یک پنجره
یا ته یک کوچه
یا مچاله شده در یک عکس کهنه
بالاخره یکی پیدایت می کند...
به تو حسودیم می شود
چقدر خوب
دستانت را
به فاصله عادت داده ای
به رفتن های دور
به سکوت

به فراموشی
و صدای قلبم
طنین گام های توست
که آهسته از من دور می شود...
دل من تنها بود
دل من عادت داشت
که بماند يک جا...

به کجا؟
معلوم است
به در خانه ي تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت يک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناري بزني
دل من ساکن ديوار و دري
که تو هر روز از آن مي گذري
دل من ساکن دستان تو بود...
دل من گوشه يک باغچه بود
که تو هر روز به آن مي نگري
دل من را ديدي؟
ساکن کفش تو بود...
يادت هست؟
تو يك روياي كوتاهي دعاي هر سحر گاهي
شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه مي خواهي
من ان خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم
ندارم هيچ گناهي جز كه از تو چشم نمي پوشم
تو ان در شكل اوازي شكوه اوج پروازي
نداري هيچ گناهي جز كه بر من دل نمي بازي
مرا ديوانه مي خواهي ز خود بيگانه مي خواهي
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي
شدم بيگانه با هستي ز خود بي خود تر از مستي
نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه مي خواستي
سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست
بكش دل را شهامت كن مرا از غصه راحت كن
شدم انگشت نماي خلق
مرا تو درس عبرت كن
بكن حرف مرا باور نيابي از من عاشقتر
نمي ترسم من از اقرارگذشت اب از سرم ديگر

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست
سلام بر روي ماه تو عزيز دل
سلام از ماست
يک روز از تو
از درختان خيابان شلوغ
از همه کلبه هاي بي فروغ
دور خواهم شد.
يک روز مي گذرم از هر چه هياهو
از هر چه آرزو
یک روز پرواز
سهم چشمان بسته ام خواهد شد.
روزي که از همه ي پنجره ها
آيينه ها و همه ي آرزو ها دست خواهم کشيد.
و آنگاه بال هايم پرواز را تجربه خواهد کرد.
هر دو از هم دور
واي در من تاب دوري نيست
اي خيالت خاطر من را نوازش بار
بيش از اين در من صبوري نيست
بي تو من تنهاي تنهايم
من به ديدار تو مي آيم
.
.
.
.
.
.
.
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
او هوايم را داشت
که پياده رو ها ليز و يخبندان بود
بي هوا رفت
بي هوا ماندم
چه هوايش امروز
که پياده روها ليز و يخبندان است
در سرم پيچيده است...

سلام
مي شناسي ؟
چندين بار است در
پس اين کوچه ها سلامت کرده ام
مي شناسي ؟
همان رهگذر تنها
همان که روزي با روي باز به او سلام کردي
نمي دانم چرا دگر سلامم را جواب نمي دهي ؟
ولي من باز هر صبح بعد از يک جدال سخت
به رويت لبخند مي زنم
و به تو مي گويم
سلام
چه حس سختي است
که من برايت غريبم
چه حس تلخي است که سلامم دگر هيچ معنايي ندارد
نمي دانم شب چه از من ربود ؟
تو را ؟
شايد مرا را از خودم ربود
و تو مي روي من مي خندم
شايد روزي با تمام آرزوهايم
بميرم
و تو بر سر مزارم گل بياوري
گريه کني
سلام
مرا مي شناسي ؟
همان که به اميد جواب سلامت چندين بار در خم کوچه منتظرت ماند
مي شناسي ؟
همان که شب ها به اميد صبحو شايد به اميد تو اشک ريخت
همان که خواب خوشش هيچ شبي بي اشک معنا نداشت
مرا مي شناسي؟
همان که با اميد حضور تو وجودش کمرنگ شد
و با ياد تو مُرد
و شايد در آرزوي تو مُرد
آري... مي دانم که نمي شناسي

داشتن تو خاطره ايست
آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يك شب مي ماند
سهم من..............
سهم من از تو کدامست بگو؟
سهم من از تو کدام است کدام.........
سهم من بودن با تو همه جا در روياست
سهم من پاييزي است که نيامد هرگز
سهم من دلسردي است
سهم من فرصت نيست
سهم من از تو فراموشي هاست
سهم من هيچ فقط هيچ فقط افسوس است
سهم من آزار است
سهم من رفتن توست
در شبي تيره و تار در رهي دور و دراز
انتظاري است که پايانش نيست........
چه بي تابانه ميخواهمت
ای دوری ات
آزمون تلخ زنده به گوري
ديگر به خلوت لحظه هايم قدم نميگذاري
ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت
من مبهوت مانده ام
که چگونه اين همه زمان را صبورانه گذرانده اي
من نگاه ملتمسم را
در اين واژه ها پر کرده ام که شايد
ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است
و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند
و در اين سايه سار خيال
با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم
نگاهت را جادويي مي کنم
که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شود
تا به حال نوشته بودم؟
به گمانم نه
پس اينبار برايت مي نويسم که
نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند
ميخواهمت هنوز
گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم
که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند
اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم
که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند
می خواهمت هنوز
هيچ باراني قادر نخواهد بود
تو را از کوچه انديشههايم بشويد
و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردن ، کافي است
به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که
دلتنگت شده ام به همين سادگي....

حرفی نیست .........عشقی نیست .........حسی نیست ......
تو که نیستی ....عادتی نیست .....
ساعتی نیست ......
تو که نیستی ........
خاطره نیست ....
من هستم و من
بی هیچ ..........بی نگاه .......
امشب آسمان تا انتها شکوه باران است
و سرتا سر همه جا خاک
پس کجا بايد رفت انعکاس طلايي چشم را نشانه گرفت...
همه چيز تاريک است و من گمشده ام ......
ومن ماندم آويزان جايي در بين زمين و آسمان .....
به تمناي نگاهي از سوي رحمت يار
تا بگيرم رخصت پرواز و ديدار نگار......
دل من رنگي نيست
کوچه ها پر شده اند
رد پاي من نيست...
